تندیس غزل زبان بی تابی ماست
این حادثه خود نشان تنهایی ماست
بگشای لبت چو سبزه در فصل بهار
این فصل همان زمان بیداری ماست
تقدیر و زمان اگر به خوابت برد است
برخیز و بیا که وقت شب تابی ماست
سیمرغی و درقفس نباید مردن
بگشا پر خود که وقت طنازی ماست
امروز دگر جنون نه راه من توست
عاقل تو بیا که وقت رسوایی ماست
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:10  توسط علی پاکزاد
|
من و همسرم وقتی به مرز یک سالگی نادیا نزدیک می شیم هر لحظه چیز تازه ای را که برای اولین بار درزندگی دخترمون رخ میده را تجربه می کنیم. انگار همه چیز برای اولین بار رخ می ده بی توجه به اینکه میلیارد ها بار برای تمام ادمهایی که پیش از ما بودن رخداده و میلیاردها بار هم رخ خواهد داد.
بدون توجه به تمام تکراری که اتفاق می افته به اندازه تمام منحصر به فرد بودن آدمی این اولین ها شیرینه و بدون تکرار تازه می فهمم چرا مادرم عکس های کودکیم را همیشه با ذوق نگاه می کنه انگار چیزی بی مانند را دراونها می بینه که برای من قابل درک نیست. بهتره بگم نبود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:48  توسط علی پاکزاد
|
ساغر سبز آرزو
سختی سنگ واژه ها
نصیحتت نمی کنم
رنگ جنون آشنا
قهر نکن با دل ما
غزل نخون تو بی صدا
سکوت و ساز آشنا؟
نمی شه عود بی نوا
نفس بگیر وگریه کن
ساز وبزن به غصه ها
ولی نشو غرق صدا
یکی زمین یکی خدا
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:46  توسط علی پاکزاد
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 8:2  توسط علی پاکزاد
|
پاپتی زیر گذر خوابیده
چارقش نیست
پابرهنه به زمین خندیده
پاپتی سیر هم نیست
گشنه با ساز زمان رقصیده
پاپتی را دیدی
از کنارش بگذر
خواب او را مشکن
بارها
او به حال من وتو خندیده
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:39  توسط علی پاکزاد
|
کاش برای دل ماهم قفسی داشتی
مرغ خیالی هوسی داشتی
کاش در این وسعت بی تابی ام
راحت جان، هم نفسی داشتی
کاش به وقت گذر از واژه ها
پشت کلامت غرضی داشتی
کاش زمانی که خدا حاضر است
سوی دل ما نظری داشتی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:51  توسط علی پاکزاد
|
خدا کنه عاقبت همه فرار ها از مدرسه همین باشه لااقل مشکل کمبود تاکسی حل می شه!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:46  توسط علی پاکزاد
|
صبری نکرد ورفت
بی واژه بی صدا
یک لحظه بود و باز
ما مانده ایم وخاک
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:47  توسط علی پاکزاد
|
ترسم که آزادم کنی
از بند خود بازم کنی
این عشق نابگشوده را
زخمی بر آوازم کنی
ترسم دهی بال وپرم
دامی نهی اندر سرم
با آن خیال خام من
رسوا نخواهی آخرم
ترسم که نامی برنهی
برمن نشانی برنهی
این بی نشان را عاقبت
اندر خطابی برنهی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط علی پاکزاد
|
کاش تمام دلم یک نفس آواز بود
بندی مجنون تو در قفس ناز بود
کاش نگاه تو هم بوی وفا می شنید
زخم نمی زد مرا عاشق پرواز بود
کاش همیشه قلم نام تورا می نوشت
ختم نمی شد سخن عاشق آغاز بود
کاش مرا مرهمی از نفست می رسید
زخم منو و چشم تو تا ابدش باز بود
کاش نوایی ز تو بهر دلم می رسید
کوک جنون دلم تا ابدش ساز بود
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:39  توسط علی پاکزاد
|