|
آذرآباد
|
||
|
وبلاگ خبری با گرایش مطالب اقتصادی،سیاسی واجتماعي |
من و همسرم وقتی به مرز یک سالگی نادیا نزدیک می شیم هر لحظه چیز تازه ای را که برای اولین بار درزندگی دخترمون رخ میده را تجربه می کنیم. انگار همه چیز برای اولین بار رخ می ده بی توجه به اینکه میلیارد ها بار برای تمام ادمهایی که پیش از ما بودن رخداده و میلیاردها بار هم رخ خواهد داد.
بدون توجه به تمام تکراری که اتفاق می افته به اندازه تمام منحصر به فرد بودن آدمی این اولین ها شیرینه و بدون تکرار تازه می فهمم چرا مادرم عکس های کودکیم را همیشه با ذوق نگاه می کنه انگار چیزی بی مانند را دراونها می بینه که برای من قابل درک نیست. بهتره بگم نبود...
ساغر سبز آرزو
سختی سنگ واژه ها
نصیحتت نمی کنم
رنگ جنون آشنا
قهر نکن با دل ما
غزل نخون تو بی صدا
سکوت و ساز آشنا؟
نمی شه عود بی نوا
نفس بگیر وگریه کن
ساز وبزن به غصه ها
ولی نشو غرق صدا
یکی زمین یکی خدا
چارقش نیست
پابرهنه به زمین خندیده
پاپتی سیر هم نیست
گشنه با ساز زمان رقصیده
پاپتی را دیدی
از کنارش بگذر
خواب او را مشکن
بارها
او به حال من وتو خندیده
کاش برای دل ماهم قفسی داشتی
مرغ خیالی هوسی داشتی
کاش در این وسعت بی تابی ام
راحت جان، هم نفسی داشتی
کاش به وقت گذر از واژه ها
پشت کلامت غرضی داشتی
کاش زمانی که خدا حاضر است
سوی دل ما نظری داشتی
صبری نکرد ورفت
بی واژه بی صدا
یک لحظه بود و باز
ما مانده ایم وخاک
ترسم که آزادم کنی
از بند خود بازم کنی
این عشق نابگشوده را
زخمی بر آوازم کنی
ترسم دهی بال وپرم
دامی نهی اندر سرم
با آن خیال خام من
رسوا نخواهی آخرم
ترسم که نامی برنهی
برمن نشانی برنهی
این بی نشان را عاقبت
اندر خطابی برنهی
کاش تمام دلم یک نفس آواز بود
بندی مجنون تو در قفس ناز بود
کاش نگاه تو هم بوی وفا می شنید
زخم نمی زد مرا عاشق پرواز بود
کاش همیشه قلم نام تورا می نوشت
ختم نمی شد سخن عاشق آغاز بود
کاش مرا مرهمی از نفست می رسید
زخم منو و چشم تو تا ابدش باز بود
کاش نوایی ز تو بهر دلم می رسید
کوک جنون دلم تا ابدش ساز بود
|
|